من بودم و تو ، توأمان آزادی اینجا بود
گاهی نفس، گاهی طپش، گاهی تقلا بود
تا می تپید از سینه تا انگشت،... تا کاغذ
رقصان، "چمن" تا "قرغه" از کاغذپران ها بود
هر طفل، رنگین کاغذی در چنگ می آمد
آنروز در هر "مکتب" از نام تو غوغا بود...
هرچه زمین چرخید و کابل در خودش پیچید
بر "آسمایی" او عقابی پیر و تنها بود
شاید ترا می دید زنده یا مرا مرده
ابری که از پشت غبار شهر پیدا بود
صبحی پس از باران به دنبالت دوید... اما
گم گشتی و گم گشتم و .... -تاریخ گویا بود-
دیگر نه زان پیر آمد احوالی، نه از اطفال
چشمان تو ماهی گکی در قعر دریا بود
نیش سلاحی سرد، بند و چشم بندی کور
از کی مگر محبس تغزل- خانه ی ما بود؟!
تنها تو ماندی و تو تنها، پشت در کشتند
هرچه نفس، هرچه طپش، هرچه تقلا بود
******
شب در شکنج شهر رقصیدی چو کاغذ باد
تا صبح، پر ریزان "آزادی" چه زیبا بود!
محمد تقی سراج
حالا دیگرکمتر روزی است که اتفاق تازه ای نیافتد...
اما ... سنبله 1384 بود، مقارن برگزاری اولین انتخابات پارلمانی افغانستان که نمی دانم ازکجا الهام شد برای ساخت فیلم مستندی از مشارکت زنان در محرومترین نقاط کشور از کابل عازم نورستان شوم و شدم، پا به پای کاروان انتخاباتی خانم حوا علم نورستانی کاندیدای پارلمان.بیست روزه،سفر زیبا و شگفت انگیزی بود که ناگهان شش تروریست سیاهپوش از دل جنگل حمله کردند.حوا علم با فیر چهار مرمی زخمی شد و ما قریب یک هفته به گروگان گرفته شدیم، در کوه و غار و جنگل.از ژورنالیستی و فیلم سازی به گمنام ترین بازیگران مرگ تبدیل شدیم.کامره و کاستها را گرفتند و با آن از دستهای بسته و چهره های پرغبار ما فیلمبرداری کردند...و کارتهای ژورنالیستی،موبایل، پاسپورت و حتی تذکره ام قید شد.فقط من ماندم و فیلمی ناتمام و این شعر که یادگار آن سفر غریب است، پس از گریز از کمینگاه تروریستی که چشمهایی سبز داشت و سرد:
سلام تروریست من!
چشمان تو سبزتر است؟
یا جنگلهای نورستان
که از چهار سوی، آسمانم را گرفته اند
تمام عمر دوست داشتم خانه ای داشته باشم
در جنگلی سبز
پای کوهی انبوه
و آبشاری بلند،
اما نه اینچنین در بند!
پیره دار پیرکوهستان!
کلاش توست کلان تر؟
یا کوههایی که در بند کرده اند
از قرن های دور
دیو سپید را
ابرهای سیاه و
سیلاب های کوهکن را
و بر سنگ سنگ صخره های نورستان جاری کرده اند
امروز
بوتهای پاره من را ...
"ویگل"
"کامدیش"
"کانتی وال"*
هر کوه ات
کمینگاهی ست و
هر صخره ات
پاره ای از نیاکان.
مضطرب چه می جویی
تفنگ در دستان؟
آتش نمرود نیست این که شراره می کشد،
چهل شمعی است که من افروخته بودم
در بتخانه های "پارون"*
دیشب ،
و ستاره ها را می شمارم
از روزنه های "بانده"**
امشب.
تمام شب
می دود در جانم
شهابی سوزان
و من
بر بلندای دیوار چین
به سوی بی پایان...!
مجاهد غیور!
چند خواهی ام داشت در بند ؟
یک روز
دو روز
...هزار روز؟!
از من بگیر
آسمان را
سقف و سرپناه را
آب را و نان را
اما باز گردان چشمانم را
تا ثبت کنم
لحظه لحظه
پاره پاره
اشکهای بی شمار را
هزار و یکشب انتظار را...
*******
هم سرنوشت من!
در اینجا که تو هستی و
من و
سکوت کوهستان
چه نام بزرگی است خدا
چه رایحه ای است عشق
و چه موهبتی است حیات
اما فقط یک واژه را می پرستم من وبس:
گریز... گریز... گریز!
چه عمرها که خوانده بودم از آزادی
سروده بودم از حیات
زیسته بودم با مردمان
اما هیچ ندانستم شان
جز این زمان،
در قعر این اتاق متروک
کنج دره ای گمنام
نشسته بر چپرکتی پوسیده
زیرمیل تفنگ چهار مرد سیاهپوش;
و می بینم از کلکینی خرد
بر بام خانه گکی لب دریا
دخترکانی را که هموار می کنند دانه های زرد جواری را
و می خوانند آوازی بهاری را
که هرگز نخواهم شنید و
*******
چه زیباست آفتاب!
در هوای کوهستان
اما کجایند ابرهای سیاه و سرد
تا ببارند باران رهایی...!
دیروز در عمق دره بودم
مخفی از مردمان
و امروز در زیر صخره ای
پنهان از آسمان
و فردا بر فراز قله ها
تا کجا...؟!
از همین راه
ناصر خسرو به نای درغلتید و
بو علی به ناکجا و
مسیح به جلجتا...
آهسته تر رو
رفیق همبند!
که آزادی نزدیک تر نیست
چندان از مرگ
در حصار صخره ها و
خزاخز بودته ها و بادها
بگذار پیش تر شوم
من که می ترسم از بیدار باش انگشتانی
که موج برمی دارد از پشت
و آن دو چشم زمرّد وار
که می پیچدم چون مار...
بیچاره تفنگدار!
که ماهها و سالها
بر دوش می کشد این صلیب گران را
اینجا که من به تلخی حمل می کنم جان را!
هان! دمی بیاسای
و بسپارش به من
تا بینم از آن منظر
چه رنگی دارد حیات
و به اشاره ای
چه شوری
قیامت !
نیمه شب است رفیق!
بیدار شو
و درآی از کیسه خواب!
مهتاب روشن است
دریا خروشان
و پیره دار در خواب!
اما چه جانسوز است نسیم کوهستان
و چه سنگین است گام های رهایی
آندم که یخ زده است مهتاب هم
بر ستیغ سخت آسمان!
*******
تفنگدار من!
برسان سلام مرا
به ملا !
و برگوی نیست گناهی م
جز زیستن و
گریستن
با چشمهای ابری
بر سیمرغانی
که قرن هاست آشیان شان تنور سرخ است و
آسمان شان
چادری سیاه.
باور دار
نه کافر هستم
نه امریکایی
و نه حتی چینایی!
بنگر از ورای قله ها
خانه ای کاهگلی را
در قریه ای فراموش
که 23 سال است دیوارهای شکسته اش
انتظار دستهای کسی را می کشد
در آنسوی کوه های دایکندی.
ازآن تو باد
پاسپورتم
تذکره ام
دوربین و
جهان آمالم
اما باز گردان بوتهایم را
دقایقی حتی...!
*******
اینجا کجاست؟
نورستان،
یا بهشت افسانه های دوران؟!
- پشت کوه قاف-
یا Norwayی زیبا – به قول حاجی علم! –
ولی آیا گور من نخواهد شد؟
این دره های زیبا
که شیپور خروش رودهاست
و این قله های بلند
که اهرام باستانی ابرها
و این جنگلهای انبوه
که از اعماق سنگین تاریخ
ریشه در ریشه برمی آورد
کیمیای نخستین حیات را !
آه که دیگر دوست نخواهد داشت
قصه های پشت کوه قاف را
دخترم نرگس!
*******
من از کدام میوه ممنوعه خوردم
که تبعید شدم در این بهشت
که فرشتگانش دخترانی هستند سبد بر پشت
که چهره عیان نمی کنند
جز به درختان
و لب باز نمی کنند
جز با پرندگان
آنک! دختری که
دلم را برگرفته
در سبدش انداخت
تا طعمه گاوان سازد!
*******
روز انتخابات است
و مردم در کوی و شهر و دیار
در طواف صندوق ها
رها...
من اما اینجا
تنها
در دل کوهستان
به حیات رأی می دهم
به دو لحظه بعد...
تروریست من!
آغاز کن
اما نه با مرمی
آنسان که چهار بار زدی "حوا علم" را،
و در دورها و دیرها
بی شمار اولاد آدم را!
زنده بگورم ساز
پای درختان جنگل
یا حلق آویز
از شاخ ناجوها
تا هر درخت
گور تبدارم باشد و
هر برگ
ورقی از اشعارم...
شکارچی من!
چه می پرسی کابل کجاست؟
آیسکریم چیست؟
چادری دختران قرغه چه رنگ است؟
رهایم کن
رها
چون آهویی در جنگل
یا کبکی در کوهسار
تا در سالهای دور
که باز بهم می رسیم در جاده ای کور
نشان دهم ات دریای کابل را
طعم آیسکریم را
و خانه ای را
با کلکینی سبز
که سالهاست پشت آن ایستاده است
دختری با چادری سرخ...
*******
عقاب نورستان!
دمی چشم از هدف بردار
و نگاه کن به جنگل ها
کوه ها
دریاها
ببین پرندگانی را که آواز می خوانند
در باد
و دخترکانی را که جواری می چینند
آزاد،
باور کن زیباست زندگی
حتی در دو چشم بی درنگ تو
با من است امید رهایی
حتی در سایه سار تفنگ تو!
به کجا خواهد برد ؟
این راهکوره ها و
مارپیچ ها
در بی کرانۀ کوهستان
مرا که تمام عمر دوست داشتم خانه ای داشته باشم
در جنگلی سبز
پای کوهی انبوه
و آبشاری بلند،
اما نه اینچنین در بند...!
محمد تقی سراج (اکبری)
کابل، میزان 84
* نامهای برخی مناطق تاریخی ولایت نورستان
** بانده: خانه چوبی کوهستانی
کابل که بود؟ دختر آیینه و هلال
افتاده بود سمت افقهای بی مثال
یکروز هم-ستارۀ کاووس پرزنان
می چید خوشه خوشه از آن گنج لایزال
یکروز هم-پیالۀ بابر فشانده بود
بر دختران دهلی و دربار،خط و خال
دیروز دیدمش که پس از قرنها گداز
از کوزه سفالی خود می چشد ملال
سیگار بر لبانش خاموش می شد و
او خیره مانده بود به پانوس پارسال
برشهر بی پرنده و بی پرده ای که هیچ-
از آن نمانده جز من و مردان خشتمال
……
دیشب کنار رودخانه پوسیده چهره شست
زیبای دهر،دلبر من، لوچ پیرزال!
محمد تقی سراج
جوزای 1385
عاشقانه های یک کاندیدای مستقل ومشتعل
در نخستین انتخابات پارلمانی افغانستان
هرچند در این ملک غریبیم، غریب
کاندیدِ طریقِِ عشق را شکیب است ، شکیب
ای دل به که رأی می دهی؟ راست بگو!
اینجا که من و یار رقیبیم، رقیب!
****
این شهر غریب، خون- خضاب است هنوز
این کوثر دهر، فاضلاب است هنوز
صد دوزخ تلخِ دیگران گشت آباد
وین جنّت سبزِ ما خراب است هنوز
****
دلدار برید از منِ کرباسی رفت
با جمعِ حریفانِ دگر، عاصی رفت
زین پس: من و عشق و رسم دیکتاتوری اش
زان روز که یارم ز دموکراسی رفت
****
گفتم که: مرو، گفت به آواز حسود:
یار است و دیار است مرا نامحدود
گفتم که: کجاست عشق و زنجیر غمش؟
هر فتنه که بود از دموکراسی بود!
****
هر چند که بود رنج دنیا از ما
خوش باش دلا که هست فردا از ما
از بلخ و تخار تا زَرَنج از دگران
پامیر بلند تا ثریا از ما!
****
خواندند و سرودند: حبیبی و حبیب...
ما خفته و دل سوخته، بی نان و نصیب
هر میر و وزیری که از این کوی گذشت
خشتی سرِ خشت ماند و صد سکه به جیب!
****
در عشق اگرچه یکّۀ دورانی
لیلی صفتی، وامق و مجنون سانی
ای دل که در این معرکه کاندید شدی
هشدار! رقیبِِ جنگ سالارانی
****
استاد دَم از اصل دموکراسی زد
بر منبر ِ شب، چشمکِ الماسی زد
آنقدر درخشید که خورشیدی شد
دیدیم یکی فلاشِ عکاسی زد!
آن کوهِ کبود، تاج خورشید شده ست
آن بادِ تموز، قاصد عید شده ست
آن دشنه که ریخت خونِ قیس و لیلی
امروز برای عشق کاندید شده ست!
****
پُوستر زده ای به شهر زخمی،چپ و راست
لیکن بگو این عکس ِ کدامین ملاست؟
قاتل چو نه ای، این دهن سرخ ز کیست؟
طالب چو نه ای، پس این دو مَن ریش کِراست؟
****
گفتند که وقت رأی دادن آمد
ای خفته دلان هلا که گلشن آمد
ما آب صدا کرده و آتش بارید
ما یار طلب کرده و دشمن آمد!
****
این، تحفه حریر می دهد، آن زربَفت
این یک میِ پنج ساله،آن دیگر هفت...
از آن همه باده، ما ندیدیم که خورد!
بر آن همه گنج، کس ندانست چه رفت!
****
امشب که دلم تکۀ کرباس کشید
چشمان ِ که بود قصر الماس کشید؟
از آنِ کدام میر ِعالمگیر است؟
این سفره کز ارگ تا به تگزاس کشید؟
****
گفتند که مُلک زال و دستان اینجاست
دیدیم که قتلگاه ایشان اینجاست
فریاد بزن هر آنچه خواهی، فریاد!
اقلیم کََََران و شهر کوران اینجاست!
****
نالند ز بی پایی و بی دستی خویش
از صلح پرستی و تهیدستی خویش
امشب هله! آشوب تروریستی است؟
یا می ترکَند از سیه مستی خویش!
****
چنگیز و سکندر آمده؟ نوبت چیست؟
کاین شهر نه جای مرگ است و نه زیست
کاندید شده طایفۀ ریش و کلاش
انگار فقط جای اسامه خالی است!
****
هر کوی و گذر غیر گدا آیا کیست؟
یک پولِ سفید یا سیا پیدا نیست
از طفلِ گدای پسِِِ دروازۀ ارگ
پرسان بکن ای دل که "دموکراسی چیست؟"
محمد تقی سراج
اسد 1384 کابل
مراثی و اعترافات مردان القاعده و طالبان
پس از تحولات ۱۱ سپتامبر:
ازريش و بروت زيوري ديگر كو؟
ملا! چو تو صاحب- بصري ديگر كو؟
صد بوش و بلر آمده و رفته، ولي
بن لادن و ملا عمري ديگر كو؟
***
ازملك شما بادِ هوا ما را بس!
بويي ز نگارِ آشنا ما را بس
غاري ز جهانِ پُر بلا ما را بس!
***
صد ملكِ گران به رايگان پس داديم
والله كه بي گپ وگمان پس داديم
گر خُرد وخراب است، دگر ما چه كنيم؟
آنرا كه ستانديم، همان پس داديم!
***
طي گشت اگر چه روزگار من وتو
عالم شده محو كار زار من وتو
صد كابل وقندهار اگر فتح كنند
كس ره نبرد باز به غار من وتو
***
كوتاه نموده دست انس وجن را
اين غار كه هست كرده ناممكن را
با من دگر از‹‹بهشت شداد›› مگو
برخيز وببين‹‹بهشتِ بن لادن›› را!
***
از سينۀ سنگ و صخره راهي سازیم
زان شوكت وشأن، دودِ آهي سازيم
اي آنكه نخست كوخ ما را زده اي
ازكاخ تو هم تلِّ سياهي سازيم!
درقعرِ بلا، بسطِ جبين دارم باز
ايّام چنان است و چنين دارم باز
بادا كه دو دست من و تو قطع كنند
بمب اتمي در آستين دارم باز!
***
مرمي وكلاش و خون پَتك باد وشما
يك زخم و دو خروار نمك باد و شما
خواهيد امير و مير اگر: ما، ورنه
باز آن خَرك و همان درك باد و شما!
***
هر چند به كيش من و تو خنده زدند،
بر قلب پریش من و تو خنده زدند،
يكروز "بُروت" شان چو "باروت" كنيم!
طفلان كه به ريش من و تو خنده زدند!
***
جامي نزدند در صفِ پيشۀ ما
ياران كه شوند مست از این شيشۀ ما
شانه نزدند اگر به ‹‹ريش›› من و تو
صد تيشه چرا زدند بر‹‹ ريشۀ ›› ما؟!
***
فرياد كه قندهار ماتمكده شد
قندوز غمين و غور وحشت زده شد
گويي كه چهل ستون افلاك شكست
اي واي كه‹‹ القاعده›› بي قاعده شد!
***
این بادیه را شیر نری می باید
پولاد تنی، سنگ سری می باید
تغییر جهان کار هر اسکندر نیست
بن لادن و ملاعمری می باید!
***
هان دور نباشد که جهان جار زنند
ملا ! زغم تو سر به دیوار زنند
بینی که بسا بوش و بلرها خود را
بر تارَکی از ریش شما دار زنند!
محمد تقی سراج
1381 ایران
غریبانه های عاشقی شوریده و درد هجران دیده
پس از وقایع 11 سپتامبر:
نه پاي گريزي و نه امّيد امان
درياب! كز آوارغمت گرديدم
چون برج تجارت جهاني ويران
****
تيرغم خويش و قلب من را بنگر
در ورطۀ خون غرقه شدن را بنگر
خواهي كه ز حال زارم آگاه شوي
برج دوقولوي منهتن را بنگر!
****
سرگشتۀ هردشت ودمن يعني من
طيارۀ افسار رها يعني تو
برجِ دوقولوي منهتن يعني من
****
غم هاي جهان تمام وقف من وتو
آه از وقف و فغان ز مقف من وتو
طياره فقط به قلب پنتاگون زد
دود ازچه بلند شد ز سقف من تو؟!
****
گمگشته به زير قدم بالايي
دردا كه نماند ازمن و از دل نايي
برج ستم يار به افلاك رسيد
بايد برباييم هوا پيمايي!
****
اين فتنه نه با كافر و نه مومن بود
اي يار فقط به دست تو ممكن بود
صد تيرجفا به قلب عاشق بزن
وانگاه بگو كه كار بن لادن بود!
****
طياره وتوپ است ز هرسوي رها
زين فتنه نو جهان شده پرغوغا
بيهوده مگرديد به هركوه و كمر
بن لادن چيست پيش عاشق كش ما؟!
****
زان پیش که باز هم دلت سنگ شود
يك بوسه بده- اگر چه خونرنگ شود-
زين صلح به كامي نرسيدیم اي يار
بادا كه دوباره بين ما جنگ شود!
****
اين بار چه با اخم وادا مي آيد
از بحر و زخاك و از هوا مي آيد
خلقی همه در تلاش ويزاي وي اند!
او خود به درخانۀ ما مي آيد!
محمد تقی سراج
1381_ایران